X
تبلیغات
imdb آی ام دی بی
قالب وبلاگ
imdb آی ام دی بی
اطلاعات فیلم ایرانیان iranians movie database 

تحليل فيلم دیوانه ای از قفس پرید.
به راستی دیوانه کیست و به چه کسی دیوانه گفته می شود؟ خط دیوانگی کجاست و دنیای دیوانگان چگونه است؟؟ اینها مسائلی است که در طول زمانها و با دیدن شخصی که دچار اختلالات روانی است بیشتر در ذهن ما نقش می بندد.
میلوش فورمن یکی از اشخاصی است که توانسته است با ساخت فیلمی در این زمینه بیننده را لحظاتی با دنیای دیوانگان همراه کند و الحق که این کار را عالی انجام داده است. فورمن یکی از معدود کارگردانان زنده است که تا به حال توانسته است 2 بار افتخار دریافت جایزه اسکار را داشته باشد و نکته قابل توجه اینکه وی در طول 45 سال زندگی سینمایی خود تنها 13 فیلم سینمایی را کارگردانی کرده است. ساخت چنین تعداد فیلم و درو کردن بسیاری از جایزه ها در هر یک از فیلمها نشان دهنده بازده فوق العاده و حساسیت وی در ساخت یک اثر سینمایی قوی باشد.
فورمن بیشتر شهرتش را مدیون فیلم پرواز بر فراز آشیانه فاخته یا همان دیوانه ای از قفس پرید می باشد که ساخته سال 1975 است. این فیلم تحسین بسیاری از منتقدان را به خود معطوف ساخت و بسیاری از جوایز معتبر سراسر جهان را در کارنامه اش ثبت کرد.
دیوانه ای از قفس پرید برگرفته از رمان معروفی با همین نام نوشته کن کیسی است که در سال 1962 توجه بسیاری را به خود جلب کرد. در ابتدا کرک داگلاس نویسنده و بازیگر سینما امتیاز ساختن فیلمی بر مبنای این کتاب را از کیسی خرید؛ اما بنا به دلایلی نتوانست ساختش را آغاز کند و بعد از آن تصمیم بر این شد که فورمن به عنوان کارگردان و جک نیکلسون به عنوان بازیگر نقش اول (مک مورفی) ایفای نقش کند.
داستان فیلم در مورد رندل پاتریک مک مورفی است. وی به جرم تجاوز دستگیر شده است و به حکم دادگاه او را برای بررسی وضعیت روانیش به بیمارستان روانی ایالتی می فرستند. در آنجا پرستار سختگیری مسئول می باشد که مک کورفی...
علت وقوع داستان فیلم حکم دادگاه برای مشخص شدن وضعیت روانی مورفی است که با توجه به نیاز دانستن این قوانین، مختصری به شرح بیماری روانی و مجازات دادگاه برای مجرمین روانی می پردازم:
جنون در لغت به معني پوشيده گشتن و پنهان شدن است. در اصطلاح كسي را كه بر اثر آشفتگي روحي و رواني عقلش پوشيده مانده و قوه درك و شعور را از دست داده است مجنون مي نامند. در واژگان فقهي جنون و عقل در مقابل هم به كار رفته است. عقل مهمترين ركن مسئوليت است. جنون به معني مصطلح كلمه عبارت است از افول تدريجي و برگشتناپذير حيات رواني انسان، يعني توانايي درك، احساس و اختيار.
با نگاهي به تاريخ تحولات كيفري و با ديدن تشتت آراي قضات و صاحبنظران در شناخت مفهوم جنون ميتوان دريافت كه در گذشتههاي دور رويهاي يكسان در برخورد با مقوله جنون و مسئوليت كيفري مجانين وجود نداشته است اما با تبيين اين واژه و تعامل روز افزون علم حقوق و علم روانشناسي و پزشکی قانونی و حركت جوامع و حكومت ها به سوي عدالت، شاهد حركت به سوي وحدت رويهاي براي برخورد و تعامل با اين مقوله در سراسر جهان ميباشيم. در همه قوانين كيفري، رفع مسئوليت جزايي و عدم مجازات مجرم مشروط به اثبات ناتواني فرد از تشخيص درست و نادرست نيز، با ناآگاهي فرد از نتيجه رفتار خود است.
بر اساس اكثر قريب به اتفاق قوانين جزايي دنيا، مجرمين فاقد مسئوليت كيفري، نمي توانند موضوع مجازات كيفري قرار گيرند ولي دادگاه ميتواند درباره اقدامات لازم جهت بازپروري و حفظ امنيت جامعه با کمک متخصصان پزشکی قانونی تصميمگيري كند. چنين اقداماتي صرفاً پيشگیرانه است. اين تدابير ميتوانند آموزشي (نظير به كارگيري در موسسات آموزشي ويژه)، درماني (نگهداري در بيمارستانهاي روانپزشكي حفاظت شده) و يا حمايتي (ممنوعيت نسبت به برخي مشاغل) باشد. در حالي كه اين اقدامات توسط دادگاه تحت عنوان مجازاتهاي تكميلي براي مجرمين داراي مسئوليت كيفري اتخاذ ميشود، براي مجرمين فاقد مسئوليت كيفري، به عنوان مجازات اصلي خواهد بود. هر چند در اكثر قوانين جزايي به دليل تفاوت در درك ماهيت اختلالات رواني از منظر روانپزشكي و حقوقي، نظر قاضي و يا هيئت منصفه نهايتاً تعيين كننده است اما در برخي از بازنگريهاي قانوني اين اختلافات كمتر شده است.
عدم مسئولیت کیفری بیماران روانی (خصوصاً مجانین) در قوانین بیشتر کشورهای جهان به رسمیت شناخته شده است.
اما فیلم و محتوای آن:
داستان فیلم بسیار متناسب آغاز میشود،در اولین سکانس از فیلم ما شاهد بیماران روانی و آسایشگاه هستیم و در سکانس دوم فیلم شاهد ورود بازیگر اصلی فیلم به داستان فیلم می باشیم، چنین شروعی در یک فیلم فقط می تواند یک معنی داشته باشد و از همین صحنه اول فیلم میتوان چنین برداشت کرد که صحنه آخر فیلم به طوری می خواهد در ذهن بیننده یک مقایسه پیش از ورود مک مورفی و بعد از ورود وی و اثرات حضورش در این بیمارستان را نشان دهد. با دیدن چنین صحنه هایی از یک فیلم انتظار می رود فرد ورودی که در ابتدایی ترین صحنه وارد فیلم می شود هم با موضوع فیلم رابطه ای داشته باشد و بیننده در رفتار های مورفی که تازه وارد فیلم شده است انتظار حرکاتی معمول که از یک روانی را در گذشته دیده است دارد، ولی خوشحالی جوان بعد از باز شدن دستبندهایش و آرامش وی حکایت از انتظاری را دارد که تماشاگر باید انجام دهد.
در کل می توان داستان این فیلم را به چهار بخش تقسیم کرد:
اولین بخش ورود و آماده سازی ذهن بیننده نسبت به جو بیمارستان و آشنایی با شخصیتها و رفتارهای افراد داخل بیمارستان است. پس از ورود مورفی به بیمارستان مدیر بخش با وی دیداری می کند، در این دیدار وی از او سوال می کند که آیا خود او فکر میکند که دیوانه است یا خیر؟ که بیشتر با توجه به رفتارهای بروز داده شده از مورفی در ابتدای فیلم و نگذشتن مدت زمان بسیاری از فیلم منظور کارگردان از این موضوع فقط می تواند یک چیز باشد و آن ایجاد یک حس متفاوت و شک نسبت به وضعیت روانی مورفی در ذهن بینندگان فیلم است. نکته قابل توجه و بسیار جالب این فیلم اخت گرفتن و دوست شدن بسیار سریع افراد روانی در این بیمارستان با یکدیگر است؛ چنانچه از ابتدای فیلم ما شاهد پوکر بازی آنها با یک دیگر و حس کمک کردن آنها نسبت به یکدیگر هستیم و خود مک هم در نشان دادن حس دوستی خود نسبت به دیگران راغب است. دیدن یک انسان که باید به دید یک دیوانه به او نگاه کرد ولی در دل باید به او به دید یک شخص بیخیال نگریست، حس زیبایی در بیننده ایجاد میکند و واقعا باید به چنین بازیگرانی که میتوانند اینچنین حس زیبایی را در دل بیننده ایجاد کنند آفرین گفت، زیرا یکی از علل موفقیت اینچنینی فیلم بازی فوق العاده بازیگران آن است.
بخش دوم جلسات روانکاوی و حرف زدن با یکدیگر همراه با سر پرستار جدی و خشن است. در این جلسات هر یک از بیماران در مورد مشکلات خود در رابطه با زندگی که در بیرون از بیمارستان و در زندگی عادی خود داشته اند صبحت می کنند. سر پرستار بخش به طور فوق العاده ای خشک و مقرراتی است و این نوید مشکلات بسیاری را در قسمت های بعدی فیلم میدهد بخصوص زمانی که مورفی از وی میخواهد که صدای موسیقی بخش را کمی آرام تر کند که نیاز نباشد وی برای حرف زدن فریاد بکشد ولی پرستار با از انجام این کار ممانعت میکند که دلیل این صحنه فقط آینده سازی فیلم در ذهن بیننده است که وی با مک به هیچ عنوان کنار نخواهد آمد. قسمتهای جالب این جلسات رای گیری هایی است که دو مرتبه به درخواست مک مورفی انجام میشود، در مرحله اول و در یکی از ابتدایی ترین مراحلی که مورفی به آنها پیوسته بود وی از پرستار درخواست میکند که به آنها اجازه دهد به جای این جلسات خستگی آور به تماشای مسابقه بیسبال بپردازند ولی با رای گیری که میان افراد جلسه صورت می گیرد به این نتیجه می رسند که افراد علاقه ای برای دیدن این مسابقات ندارند چون اصلا زندگی بیرون از آنجا برایشان معنی ندارد و حتی شاید اصلا نداند بیسبال چیست!!! صحنه جالبی که بعد از این رای گیری اتفاق می افتد حس خوشحالی است که در چهره پرستار بخش نقش میگیرد و با نگاه ملیحی که به مورفی شکست خورده میکند کاملا مشخص است که این را یک پیروزی بزرگ برای خود دانسته است و این نشانه غرور احمقانه وی است. بعد از این اتفاق شوق فرار در ذهن مک بیشتر از قبل شکل میگیرد و وی همواره به دنبال راهی برای بیرون رفتن از آن آسایشگاه و راحت شدن از دست این پرستار متکبر است و برای فرار نهایت تلاش خودش را میکند. حتی کندن آب خوری آسایشگاه و فرار از لوله ها که موفق به انجام آن نمی شود.
در مرحله بعدی جلسه مک دوباره پیشنهاد خودش را مطرح میکند و این بار با استقبال بیشتری روبه رو میشود که تقریبا 9 نفر از افراد آن جلسه خواهان دیدن مسابقه بیسبال و تعطیلی جلسه هستند ولی از آنجایی که پرستار بسیار متکبر است و به بقیه افراد داخل اتاق نیز اشاره میکند که آنها 18 نفر هستند و باید یک رای دیگر جذب کند. چیزی که هر بیننده ای از این صحنه در می یابد کوچک شمردن افرادی است که به آنها روانی گفته می شود و پرستار یا به عبارتی جامعه حاضر نیست به چیزهایی که افراد کم توانتر از خود می خواهند تن بدهند و آنها را بپذیرد و این یکی از مهمترین نتایجی است که در پایان فیلم می توان از داستان گرفت. بعد از کاری که پرستار با مک میکند وی که از صمیم قلب می خواهد این مسابقات را ببیند دست به عملی دیگر میزند؛ وی با وجود خاموش بودن تلویزیون شروع به گزارش بازی خیالی می کند و با استقبال پر شور دیگران مواجه میشود. این صحنه میخواهد به هر توانی که دارد به بینندگان بفهماند که درست است آنها فرصت دیدن مسابقه را از دست داده اند ولی با تمام وجود می خواهند این خواسته اشان عملی شود و برای به دست آورد آن تمام تلاش خود را میکنند.
بعد از بی توجهی که به خواسته بیماران صورت می گیرد بخش سوم فیلم که فرار مک از بیمارستان و بردن دوستانش به ماهیگیری است شروع میشود. مک که با توجه به عملی نشدن خواسته اش فکر تفریحی برای خود است تصمیم میگیرد از بیمارستان بیرون برود. وی اتوبوس تفریحی بیماران را می دزدد و تمام دوستان خود را به طرف اسکله می برد. صحنه فوق العاده دیگری که در این میان شکل می گیرد معرفی کردن افراد به مامور اسکله است. مک تمامی بیماران را دکتر خطاب می کند و می گوید آنها برای تفریح از مرکز روانی بیرون آمده اند و این قایق را کرایه کرده اند. نکته قابل برداشت، تفاوت میان انسانهای عادی که خود را در درجات بالای علمی می دانند و یک روانی از دید همه یکسان نمی باشد، از دید مک یک روانی با یک دکتر تفاوتی ندارد فقط دست زمانه آن را خوش شانس آفریده است و این بیماران را روانی کرده است. یاد دادن ماهیگیری به همه بیماران از صحنه های زیبای این فیلم است، چون بیننده می تواند حس دوستی و کمک را در چهره افرادی ببیند که جامعه به طوری آنها را طرد کرده است در حالی که یاد دادن چیزی در زندگی روزمره انسان های عادی به یک دیگر همواره همراه با خساست افراد همراه است ولی این حرف ها در میان آنها معنایی ندارد.
بعد از بازگشت آنها به بیمارستان مک در صحنه های آخر فیلم تصمیم به فراری واقعی به کمک دوستان خود می گیرد. شخصی که در این فیلم جایگاه خاصی دارد شخص سرخ پوستی قوی هیکل است که همه وی را کر و لال می دانند ولی با وجود این کمک هایی که مک به او می کند اعم از یاد دادن بسکتبال و... به وی و به اصطلاح به حساب آوردن وی، او را تبدیل به یکی از دوستان نزدیک مک می کند تا آنجا که در لحظه درگیری با ماموران به کمک مک می آید و مانع کتک خوردن وی می شود.
فرار مک با موفقیت همراه می شود ولی باز هم حس کمک وی به دیگر افراد این فیلم موجب می شود وی نتواند این کار خود را عملی کند و صحنه غم انگیز آخر فیلم کشته شدن یکی از افراد آنجا به خاطر غرور پرستار متکبر آنجا است که موجب خود کشی جوانی دوست داشتنی میشود، جوانی که مک فرصت دوست داشتن و چیزی که وی میخواهد را به او میدهد، اما تکبر پرستار موجب خودکشی او می شود. مک نمی تواند آن را تحمل کند و با حمله به پرستار باعث شکستن گردن وی می شود که این حمله به شدت از دل بینندگان تحسین میشود و همه حق را به مک می دهند...
بعد از این اتفاق انواع شکنجه های جسمانی بر روی مک به عنوان درمان صورت میگیرد که دوست سرخ پوست وی، او را از این شکنجه ها رها میکند.

چیزی که ما در این فیلم میبینیم تفاوت های زندگی دو قسمت از مردم در جامعه است. افرادی که روانی خوانده می شوند و افراد دیگری که دسته اول را روانی می خوانند!! این فیلم مرز جنون را از نگاه بیننده جست و جو می کند. به راستی به چه کسی دیوانه می گویند؟؟ افرادی که امروزه مردم به چشم روانی به آنها نگاه می کنند فقط دسته ای دیگر از کسانی هستند که در برای خود دنیایی دیگر دارند و حتی بسیاری از آنها از ترس زندگی در جامعه ای که در آن زندگی میکنند خود را داوطلبانه به بیمارستان می سپارند؛ همانطور که در این فیلم میبینیم که تقریبا همه آنها خود داوطلبانه به آنجا رفته اند چون از دنیای واقعی ترس دارند و از موقعیت های آنها میترسند. مک مورفی شخصی است که به تعدادی از این افراد جرات زندگی در جامعه را میدهد.
آیا انسانهایی که دنیای بزرگتری دارند، باید اجازه دخالت در رفتار دیگران را به خود بدهند؟؟ چیزی که این فیلم به ما یادآوری میکند شهوت دخالت انسانها در طبیعت است، در دنیای افراد دیگر.

به راستی دکتر کیست و دیوانه به چه کسی گفته می شود؟؟


 

[ 91/09/24 ] [ 19:9 ] [ kratos ]

تحلیل و بررسی فیلم لئون حرفه ای .
 لئون حرفه ای زندگی مردی با نام لئون را با ظاهری جالب توجه نشان می دهد که شغلش پاک کننده یا بهتر است بگوییم آدم کش است. این اصطلاح پاک کننده از اصطلاحات زندگی حرفه ای یک قاتل است که در موقع از میان برداشتن مهره های مورد نظر خود به کار می برد. لئون قاتلی حرفه ای است که در پیشه اش رحم و مروت جایگاهی ندارد. تصور کنید چنین فردی با این موقعیت شغلی با دختر نوجوانی آشنا می شود که خانواده اش در یک عملیات به ظاهر پلیسی کشته می شوند و ماتیلدا شانس ادامه زندگی را به دلیل عدم حضور در منزل به دست می آورد. رویارویی و همراهی این دو شخصیت بستر فیلم لئون را فراهم می سازد. با ما همراه باشید.
حکم مأموریت
قرار ملاقات میان طرفین یک معامله، در پوشش یک کافه صورت می گیرد. از پشت عینک آفتابی لئون و دود سیگاری که فضا را مه آلود ساخته شاهد دریافت حکم ماموریت هستیم. ماموریتی که به لئون داده می شود در مورد فردی است به نام جونز که لئون می بایست با شیوه خود وارد عمل شده و احتمالا حق او را کف دستش بگذارد. جونز با تمام محافظان خود در دام می افتد و ماموریت لئون با دقت هرچه تمام تر انجام می شود. لئون جدی و جسورانه و البته کاملا خونسرد عمل می کند و اینگونه است که با یک حرفه ای آشنا می شویم.
قد بلند است. پالتویی به بلندای قد بر تن دارد و کلاهی بر سر و البته عینک گردی بر چشم! زیاد صحبت نمی کند و نمی توان از نوع بیانش شخصیت مرموزش را کنکاش کرد. شیر نوشیدنی مورد علاقه اوست که طبق عادت از سوپرمارکتی در جوار منزل تهیه می نماید. با تنها موجود زنده منزلش، فقط یک گلدان، به طور محبت آمیزی انس گرفته است و شاید باورش آسان نباشد که بگوییم این موارد، خصوصیات لئون، یک قاتل حرفه ای است. نوع نگاه این مرد عاری از هرگونه گرماست و وجود احساس در او زمانی قابل درک می شود که همراه او و در سینما لبخندش را نظاره گر هستیم.
اولین برخورد میان لئون و ماتیلدا در راهروی مجتمع صورت می پذیرد. لئون که شاید توجهش به سیگار ماتیلدا جلب شده است، به اختفای سیگار اشاره نموده و غضب پدر را به او خاطرنشان ميسازد. خشم پدر و نوع کلام ماتیلدا در برابر کنجکاوی لئون پیرامون کبودی چشمش، علامت سوالی براي اوست. به راستی ماتیلدا، دختری با جثه کاملا کوچک و ظریف، چهره ای به غایت معصوم که هیچگونه ترسی نسبت به این مرد مرموز ندارد و مسیر بزرگ شدن را سریعتر از حد معمول طی می کند در پس نگاه آرامش چه رازی را پنهان می كند؟
اتفاقي که باعث می شود میان این دو ارتباط و اشتراک ايجاد شود، با ورود او آغاز می شود. مردی که قد متوسطی دارد، موزیک گوش می کند، حس ششم قوی دارد و از دروغ بیزار است. استن تمام این خصوصیات را توسط مامورش به گوش پدر ماتیلدا می رساند. تهدید پدر ماتیلدا ابتدای داستان است. شاید چندان منتظر آشنایی با شرایط زندگی این دختر آرام نشدیم... خانواده ای با شرایط مادی و البته معنوی متوسط و حتی ضعیف که در آن رابطه ها بویی از احساس و عاطفه نبرده اند. کانون خانواده تا حدی متزلزل است که از تلفن مدیر مدرسه متوجه می شویم ماتیلدا مدرسه را ترک نموده و در این مورد شکی هم به خانه نشینی او وارد نیست.
کم کم ظهر فرا می رسد و زمان اجرای تهدید استن نزدیک است. ماتیلدا به طور معجزه آسایی روانه خرید می شود و ورود استن و دارودسته اش لحظات غمگینی را رقم می زند. نوع رفتاری که استن و همراهانش با خانواده ماتیلدا دارند باعث می شود که حتی فکرش را هم نکنیم که با ماموران مبارزه با مواد مخدر مواجه هستیم. مامورانی این چنین سنگدل که همچون قاتلان بالفطره یک خانواده را نابود می کنند. لحظات طوفانی و نابود کننده فرا می رسند و لئون از پشت چشمی در ظلم را با تمام وجود لمس می کند. موسیقی فوق العاده ای بر فیلم جریان دارد. ماتیلدا در چنین شرایط حساسی وارد می شود. مشاهده اوضاع غیرعادی ساختمان و شیشه شکسته خبر از حادثه هولناکی می دهد و او با زیرکی تمام به لئون پناه می برد. جالب توجه است که پناهگاه یک آدم کش برای ماتیلدا از رویارویی با ماموران امن تر قلمداد می شود. بیننده در تمام ثانیه هایی که چشمان اشکبار ماتیلدا در پشت در اتاق لئون ملتمسانه اجازه ورود می خواهد از وضعیت پیش آمده متاثر می شود و آرامش دخترک پس از ورود، به ما هم سرايت ميكند.
تعلل لئون در پذیرفتن ماتیلدا، شک در برهم زدن قانون زندگی اوست. قانونی که با ورود این دختر خواهد شکست. به نظر می رسد این مرد و تنهایی رابطه ای دیرینه دارند که اکنون ماتیلدا برای تغییر آن آمده است.
لئون قانون زندگی خویش را دارد و در این چهارچوب هر بیگانه ای دشمن محسوب می شود، حتی اگر این بیگانه دختربچه ای بی گناه باشد که پس از مرگ خانواده جایی هم برای ماندن ندارد. دختر بچه ای که بالغ تر از سنش است، به دروغ خود را هجده ساله معرفی می کند و میل بزرگ شدن و بزرگ جلوه دادنش از تک تک کلماتش قابل لمس است. واژه انتقام برای تمام انسان ها یک معنا دارد و انگیزه رسیدن به آن حتی کودکی همچون ماتیلدا را مسحور خود می سازد. پیشنهاد یک معامله نه چندان معمول لئون را متحیر نموده و گرچه با آن مخالفت می کند اما، ماتیلدا نه فقط برای انتقام که برای دفاع از زندگی بدون خانواده اش نزد لئون آموزش خواهد دید. آموزش کشتن انسان!
حرفه ای باش
در هر پیشه ای که هستی و در هر موقعیت شغلی، اینکه بتوانی بهترین باشی رمز موفقیت توست. آموزش ماتیلدا آغاز می شود. به نظر می رسد لئون سخت گیرانه و جدی با او رفتار می کند. نه زن و نه بچه ای مورد هدف قرار نخواهند گرفت. اولین آزمون ماتیلدا با موفقیت به پایان می رسد. اولین شلیک از طرف ماتیلدا معصومیتش را از بین می برد. روزها یکی پس از دیگری می گذرند. ماتیلدا آموزش می دهد و آموزش می بیند. به لئون درس می آموزد و خود روش گرفتن جان انسان را فرا می گیرد. هر دو مصمم و بااراده، تنهایی یکدیگر را پر می کنند. دنیای هر دو تغییر می کند. تغییراتی که از نظر ماتیلدای کوچک عشق نام دارد. عشق میان او و یک قاتل حرفه ای! احساسات پاکی که برای او درمان دردهایش است و آن عشق است. اعلام این احساسات تیشه به ریشه زندگی و باورهای لئون می زند. مرد همیشه تنها اکنون در مقابل کودکی های این دختر متزلزل می شود.
مردی که با چشم باز و همیشه نشسته بر روی صندلی به خواب می رفت، یا ورود ماتیلدا با چشمانی بسته مي خوابد. لئون به سادگی لبخند می زند. ماتیلدا دنیای هر دو را تغییر ميدهد. اولین شلیک که از جانب ماتیلدا انجام ميشود لئون به یاد اولین شلیک خود مي افتد، به یاد انتقام از کسی که عشق را در زندگی او کشته است.
ورود مجدد ماتیلدا به منزل سابق و برداشتن وسایل مورد نیاز و همچنین مقداری پول که خیری برای پدر نداشت، او را از دنیای کودکی و زندگی گذشته رها ساخته است و جای خالی برادر عزم او را برای ستاندن انتقام جزم می نماید. ماتیلدا با مشاهده دوباره قتلگاه برادرش اقدام علیه استن را آغاز می کند. استن به همراه تیم تجسس برای ارائه پاره ای از توضیحات وارد می شوند. ماتیلدا در گوشه ای پنهان شده و مکالمه آنها را می شنود. جالب است که استن حتی برای تیم پلیس هم احترام و ارزشی قائل نمي باشد و حتی حاضر به همکاری با آنان هم نیست. اما تنها نکته مثبت در این سکانس افشای محل کار او برای کسی است که تشنه انتقام است.
همکاری میان لئون و ماتیلدا ادامه دارد. ماتیلدا به طور رسمی تبدیل به دستیار جوان لئون می شود و پروژه های آدم کشی یکی پس از دیگری پشت سر گذاشته می شود. به نظر می رسد قوانین دنیا و تعادل آن قابل برهم زدن است. ماتیلدا به رئیس لئون، تونی هم معرفی می شود و لئون، این مرد تنهای داستان، تمام درآمد دوران حرفه ای خود را در صورت مرگ به ماتیلدا می بخشد. درآمدی که به طور امانت نزد تونی قرار گرفته و دریافت آن نیز به نظر پروسه ای است محال و ناممکن مي رسد!
انتقام به سبک لئون
ماتیلدا پس از مشاهده خانه ای که تمام خانواده اش در آن کشته شدند، صبر برای رسیدن روز موعود انتقام را از دست مي دهد. لئون که در تمام پروژه ها ماتیلدا را همراه می برد، به این نتیجه رسیده که وجود او در هدف اصلی رسیدن به استن و همراهانش با مشکل مواجه می شود و خود به تنهایی عازم این ماموریت مي شود. ماموریت از معاون و همکار اصلی استن آغاز ميشود. ماموریتی که می تواند با موفقیت به پایان برسد اما، او همه چیز را خراب کرد. ماتیلدا تاب انتظار را نیاورده و به ساختمان مبارزه با مواد عازم ميشود. دختربچه ای که در ابتدا معصومیت و نگاه بی رمقش ترحم همگان را بر می انگیخت و حتی خانواده او هم به دید موجودی ناتوان به او می نگریستند، زیرکانه تا دل دشمن نفوذ کرده است. ماتیلدا به دفتر استن وارد ميشود. استن که به اوضاع اطرافش كاملا مسلط است، در ابتدایی ترین لحظات ممکن وجود یک دختربچه را در ساختمان فدرال غیرطبیعی ميداند و جالب توجه است که چقدر زود پی به نیت او مي برد. در همان ابتدای ورود ماتیلدا به ساختمان، توجه استن جلب ميشود و او موفق ميشود به آسانی ماتیلدا را به دام اندازد. اما نکته ای که در مورد ساختمان فدرال به چشم می خورد، نفوذ راحت و آسان افراد متفرقه به داخل آن است که سبب ميشود لئون نیز بدون جلب توجه برای نجات ماتیلدا بشتابد و بدون هیچ مانعی موفق شده و همراه او از ساختمان خارج شود. اقدام کودکانه ماتیلدا به خیر ميگذرد و انتقام از استن و همراهانش با تاخیر مواجه ميشود.
استن پس از مرگ همکارانش در منطقه ای که خاص فعالیت تونی است، با خشم و غضب به تونی مراجعه كرده و دیدار با لئون را خواستار ميشود. تونی اما در اقدامی ظالمانه و کاملا بزدلانه نشانی لئون را در اختیارشان قرار ميدهد. همانطور که در فیلم مشاهده نمودیم، لئون هیچ موقع جایگاه و اقامتگاه ثابتی نداشته و محافظه کارانه محل سکونت خود را تغییر می داد، اینکه چگونه تونی به راحتی توانست او را ردیابی نماید از نکات قابل تامل است.
استن که به راحتی هرچه تمام تر قدرت ناچیز خود را بر سر یک خانواده همچون آوار فرو می آورد، اکنون برای به دام انداختن لئون و دستیار کوچکش، ارتشی را روانه محل اقامتشان می کند و اینجاست که باید پی به ضعف او برد. خود استن هم می داند که لئون یک فرد نیست و برای مقابله با او ارتشی نیاز است.
ارتشی که به سادگی هم نمی توانند در مقابل هوش و ذکاوت او قد علم كند.
لئون اگر چه یک قاتل و آدم کش است، اما می توان گفت در پیشه خود، بهترین است.
اولین نقطه ضعف لئون، ماتیلداست که به اسارت نیروهای استن در می آید. ماتیلدا که در همین مدت کم تحت تاثیر تفکرات لئون قرار دارد، با دادن رمزی نادرست به نیروها، لئون را از خطر پیش روی آگاه می سازد.
و عملیات برای انتقام آغاز می شود
نقشه نیروهای استن که لازم به ذکر است فرمانده خود را تنها در خیابان در اختیار دارند، در مورد گروگان گیری ماتیلدا به راحتی با شکست مواجه می شود و ماتیلدا توسط لئون نجات می یابد. لئون در اولین اقدام لازم ماتیلدا را با حرکتی زیبا و توسط یک کانال از صحنه خارج می کند. شاید در ابتدای فیلم چهره عبوس و خشمناک لئون در زمان ماموریت هايش چنان سرد و بی روح بود که کمتر کسی باور می کرد در وجود این مرد احساسی هم وجود داشته باشد. لئون، مرد تنهایی که معشوقه اش را ناچارا از دست داده بود و روزگار خود را با ظلم و قساوت سپری می کرد، اکنون با احساسات لطیف ماتیلدا دگرگون ميشود و سرانجام آن مرد، خداحافظی تلخ او با ماتیلدا بود. ماتیلدا به زندگی بی روح لئون معنا داد و خود از شجاعت لئون استوار شد. لحظه خداحافظی لئون و ماتیلدا از تلخ ترین لحظات ممکن در فیلم است. التماس ماتیلدا برای همراهی لئون و اصرار او برای فرار ماتیلدا... گروه استن با رفتن ماتیلدا حمله به منزل لئون را آغاز می کنند. لئون اما با زیرکی و چابکی تمام و در سریع ترین حالت ممکن خود را بوسیله لباس یک مامور از مهلکه مي رهاند. تصور و باور اینکه لئون شجاع از صحنه بگریزد زمانی ممکن می شود که فقط قول او به ماتیلدا را در خاطر بیاوریم و تلاش او را برای رسیدن به دخترک، ستایش کنیم.
لحظات آخر نبرد میان لئون و نیروهای پلیس با فرماندهی استن فرا می رسد. لئون که برای رسیدن به ماتیلدا لحظه شماری می کند و موانع را پشت سر ميگذارد، در قدم آخر با استن روبه رو می شود. هر دو تشنه انتقام، هر دو خشمگین و آماده مبارزه... استن بزدلانه از پشت سر حمله می کند و لئون بر زمین می افتد. شاید در این لحظه بیننده از مرگ حقیرانه و ساده لئون متحیر و البته اندوهگین شود، اما لذت انتقام انگیزه ای در وجود لئون بوجود آورده که به این سادگی چشم نمی بندد. شاید رسیدن به ماتیلدا زیباترین حسی بود که لئون در تمام زندگی خویش داشت اما انتقام از کسی که باعث آزار ماتیلدا شده زیباتر و مقدس تر خواهد بود.
لئون جلیقه انفجاری خود را بر تن دارد، جلیقه ای پوشیده از مواد منفجره، جلیقه ای از جنس مرگ! با کشیدن ضامن مواد منفجره، لئون به ابدیت مي پیوندد، استن به درک واصل مي شود و انتقام ماتیلدا توسط بهترین قاتل روی زمین گرفته مي شود.
ماتیلدا پس از مرگ لئون، بهترین و دوست داشتنی ترین مرد روی زمین، همراه گلدان خاطراتش به آغوش مدرسه پناه مي برد و مسیر زندگی را تغییر مي دهد، آنهم با خاطره ای از مردی که تمام تکیه گاهش بود و صبح یک روز تلخ مرد.
پایان نامه یک فیلم
لئون حرفه ای فیلمی است از زندگی دو فرد با شرایط کاملا متفاوت که طی حادثه ای با هم آشنا می شوند و تقدیر سرنوشت را برایشان گره می زند. هر دو تنها، با زندگی خالی از احساس و زیبایی همراه می شوند. ورودشان به زندگی یکدیگر تنهایی را نابود می کند و دنیای آنها را تغییر می دهد.
لئون اسیر احساسات پاک ماتیلدا شده و لبخند را به زندگی بی روحش هدیه می کند.
لئون فیلمی است که باید دید و نه یک بار که هر بار از دیدنش لذت برد.
بازی ها در فیلم زیبا بود. عدم وجود نقص در بازی بازیگران انتخاب بهترین را دشوار می کند.
ناتالی پورتمن در ابتدای راه بازیگری، گام استوار و محکمی را برداشته و خود را به عنوان ستاره ای به صنعت سینما معرفی می کند. بازی او در کنار بازیگرانی همچون گری الدمن و ژان رنو ماندگار و فوق العاده بود. گری الدمن به قطعیت یکی از بهترین نقش آفرینی های خود را به نمایش گذاشت و در تمام لحظات حضورش بیننده را تحت تاثیر هنر والای خویش قرار داد.
موسیقی زیبای فیلم چه در متن و چه در انتها لحظات ماندگاری را به ارمغان آورد.
لئون زندگی یک قاتل را نشان می دهد که در نوع خود بهترین و شکست ناپذیر است و روند داستان او را از مرتبه یک قاتل بالفطره با قلب سنگی به مردی تبدیل می کند که احساسات پاک ماتیلدا را با تمام وجود لمس می کند و آخرین جمله را بر زبان می آورد: تو به زندگی من معنی دادی ماتیلدا!
موزیک متن : اریک سرا

دیالوگ برتر فیلم لئون:
ماتیلدا: زندگی همیشه اينقدر سخته یا فقط وقتی بچه هستیم؟
لئون: همیشه همینطوره...
نویسنده و کارگردان : لوک بسون
لئون: وقتی یکی رو بکشی دیگه زندگی هیچوقت مثل قبل نیست برات، همیشه باید با چشم باز بخوابی

 

[ 91/09/24 ] [ 19:6 ] [ kratos ]

•         مسیـــــــــــر سبز

جنایت, جرم, سیاهی, ناپاکی, ظلم, و... که همه روزه در دنیا اتفاق می افتد. اما به راستی همه مجرمان جهان واقعا مجرم هستند یا قربانی؟ قربانی نشان دادن حقایق, قربانی پوشاندن حقایق؟ آیا همه اتفاقات دنیا بهانه است برای نشان دادن فرق بین حق و ناحق؟

نمای اول...
یک صبح خوب و آفتابی... یک بعدازظهر خونی و زخمی و شوم... یک گناهکار... آیا واقعا یک گناهکار؟ کسی که معصومیت را در وجود خودش نمایان میکند... کسی که انسانیت را در وجود خودش پنهان میکند... نگاهی مظلوم و همیشه منتظر چشمان او را همراهی میکند... او منتظر چیست؟

انسانی که به قول (یکی از شخصیت های فیلم) همچون سگهای آرام گوشه ای لم داده و با ذوق به دست سخاوتمند صاحبان خود نگاه میکند تا ظرف نیازش پر شود. او احساس نزدیکی با دیگران دارد و هم نوعان خود را درک میکند.

موهبتی است از خدا که خودش قصد این کار خدا را نمیداند... و هدفش را گم کرده است. ولی ظاهر او کمی خشن است و هیکلی برابر با یک غول دارد که همین باعث میشود که مردم آن چهره معصوم و صفات خوب او را در باطنش متوجه نشوند و با یک سری برداشت بد از ظاهر او فکر میکنند که او یک جانی است.

راجع به شخصیت او حرف زیاد است اما چگونه باید بگویم که او یک نشانه ای بود از طرف خدا؟ شاید ما هم در خیابان یا هرجا با چنین آدم هایی برخورد کنیم، اما نمیدانیم آنها موهبتی از طرف خدا هستند و همینطور آسوده خاطر از کنار آنها رد شویم... او دلی خسته دارد، از دیدن این همه بدی و ناشی گری که هر روز در زندگی روزمره تکرار میشود و ذره ای از آنها پشیمان نمیشویم، یا اینکه او یک معجزه است که چون نمیتواند انسان ها را اصلاح کند پس به ناچار از میان ما فرار میکند. که مرگ و کشته شدن خویش را به ادامه راه این دنیا ترجیح میدهد. فقط به خاطر اینکه نمیتواند چشمش را بر روی این تیرگی ها بپوشاند. آری این همان (جان کافی) خودمان است که فرانک دارابونت (کارگردان و نویسنده فیلم) آنرا خلق کرده است.
و اما...

پائول(تام هنکس):
آرام, با صلابت, محکم, با وقار... او نشانی از انسانیت دارد و سراسر وجود خدا را در قلب خود تداعی میکند. مثل دیگران از پیش قضاوت نمیکند. فقط ظاهر را نمی بیند و واقعیت باطن را جستجو میکند. راهکاری را برمیگزیند و هر آنچه در توانش باشد برای آن انجام میدهد. موهبتها را میبیند و پا به فرار نمی گذارد بلکه آن ها را باور می کند و بابت وجود آنها خدا را شکر می گوید. و در مقابل اینهمه شاخصه خوب اخلاقی دعای خیر و آرامش قلب دیگران را پیشه راه خود و خانواده اش میکند و آرامشی دوچندان نصیب خانواده اش میکند.

هال: (جیمز کروم ول):
رئیس. معتقد بر ضوابط کاری و عمل کننده به هرچه دستور است که بالا دستی اش صادر میکند و هیچ وقت از فرمان سرپیچی نمیکند. خبر مرگ زندانیان را به خانواده آنها می دهد. در کارش لحظه ای تامل نمیکند و لحظه ای برای آمرزیده شدن نمی گذارد تا زمانی که بالاخره این شرایط گریبان گیر خودش می شود که باید خبر مرگ عزیزش را باور کند و ناچار و متاثر و ترسیده همچون حالی که زندانیان و خانواده شان لحظه مرگ را تجربه میکنند. ثانیه به ثانیه اش را با پافشاری مضاعف سپری میکند. همسرش, عشقش, دلیل زندگیش... روح او در تاریکی و فضای پر از خلاء سردرگم شده بود. راهی نداشت جز قبول شرایط و حمایت دوستانش. کسی که توانایی آن را داشت که خود را در شرایط انسانهای دیگر فرض کند و درکشان کند و برای بهبود شرایطشان تلاش کند. و دیگر افراد دیگر در این فیلم که هر یک با انجام کارهای خوب و بد، زشت و زیبا، تلخ و شیرین، راه و یا بیراهی ابدی را نصیب خود کردند و از گردش روزگار فرار نکردند.

به راستی که این فیلم لحظه لحظه اش تلنگری بود بر روح و ذکاوت نویسنده اش در شناخت نقطه ضعف های ایمان مردم و دست گذاشتن بر روی آنها برای به اثبات رساندن واقعیت وجود پروردگار. و بی شک نامزد جایزه اسکار شدن و افتخارات آن حق او بود. محشری کوچک را نشان داد و اصل کنش انسان و واکنش دنیا را به تصویر کشید و در این فیلم افراد به یکدیگر بخشیدند: دید خودرا, حسن انتقام جویی را, دوستی و عطوفت و بخشی از وجود الهی شان و جاودانگی و دیدن واقعیت خوبی و بدی هرچیز را... و حتی انتقام را بیان کردند و دوباره و چندباره این را که دنیا و اتفاقات آن انعکاس رفتار ماست و اینکه "هرچه میکنیم به خود میکنیم گر همه نیک و بد کنیم"

و اما... اتاق سبز
اتاق پایان, اتاق آغازی دوباره ولی بی پایان و...

اتاق نور و روشنایی جان خسته را به آرامش میرساند و با تک تک جرقه هایش ذره ذره دنیای مادی را خاتمه داده و جرعه جرعه شراب وصال را در لیوان روح میریزد. جایی که پلیدی ها, نگاههای خشم آلود و آزار دهنده حضار که حرمت پیمودن این راه را خدشه دار میکرد, مسافر راه را آزار میداد و هول مرگ و پایان زندگی را در دل دیگران می انداخت و آنها را به فکر در مورد خودشان و ایمانشان وا می داشت. ولی آیا این اتاق سبز مجرمان را به حق میکشد؟

شخصیتی دیگر:

ادوارد دالوکوار:
روحی در حال آموزش, گناهکار و شکست خورده و نادم, دل نازک و زیباپرست و مهربان... روحی که هنوز پاکی آن را در خود نمایان کرده و در برابر مستر جینگلز (موش خودش) و زندگی پس از مرگش خود را با ایمان میسازد. سالها از واقعیت های زندگی فرار میکند و درهای باز مقابلش را به روی خود میندد و پل های پشت سرش را خراب میکند و سرانجام از این دنیای بزرگ ولی پر از ندامت، چشمانی پر از ناامیدی را سهم خود میکند.
مسیر سبز:
مسیر سبز چیست؟ مسیری که به سوی رحمت خداوند و رسیدن به جاودانگی ختم میشود. حال ممکن است این مسیر برای بعضی از ما خیلی کوتاه و برای بعضی دیگر خیلی طولانی باشد. همانطور که پائول در انتهای فیلم به این نکته اشاره میکند. اگر فقط کمی در مفاهیم جملات به کار برده در این فیلم بیندیشیم میبینیم که فرانک دارابونت نابغه است. و چقدر آثار او غنی است. تمام هوش و ذکاوت خود را به کار برده تا به بیننده بفهماند که انسان همیشه باید بتواند با حقیقت روبرو شود. چه خواه و چه ناخواه. در زمان اعدام جان کافی، او هیچ چیز نمیخواهد چون میداند که در طرفی دیگر همه چیز در انتظار اوست. به راستی که همینطور است. هر لحظه از فیلم جمله ای بیان میشود. جملاتی متفاوت و با معنای متفاوت. هیچ کس هم نمیتواند جلوی تقدیر را بگیرد.

start:

شروع با یک چشم، باز هم متفاوت... منظور فیلم های Frank Darabont هست که همیشه متفاوت شروع میشوند و متفاوت تمام میشوند. فیلم کهن سالی های پائول را نشان میدهد. مهربانی و معصومیت در چهره او موج میزند و همین است که همه را به سوی خود جذب میکند. صبحانه اش همیشه صبحانه ای ساده است. به قول یکی از کارکنان صبحانه او همیشه خشک و خنک است ولی به قول خودش صبحانه اش خنک است نه خشک. هر روز به پیاده روی میرود. ولی آیا واقعا به پیاده روی میرود یا اینکه پیاده روی بهانه ای است برای تجدید خاطرات خود یا کنار آمدن با خاطراتش؟ خاطراتی که با دیدن یک فیلم احیا میشود. همه در سالن جمع شده اند و به تماشای فیلم میپردازند. عده ای راضی و عده ای ناراضی.

کانال عوض میشود. فیلمی رمانتیک و مملو از احساسات. بسی خاطرات و بسی غم... غم, غم یادآوری اتاق سبز... همان فیلم, همان احساسات, اما این بار بدون "جان کافی". همه به تماشای فیلم نشسته اند و باز قلب پائول (تام هنکس) پر از درد میشود. دردی فزون تر و ناگریز و داغ دل او تازه و تازه تر میشود. دردی که شاید خیلی وقت صرف آن کرده تا آن را فراموش کند زیرا به قول همسرش راهی برای حل این مشکل نداشته است. پس به ناچار باید از دست دادن معجزه ای چون جان کافی و غم همراهش را همچون راز, تا آخر عمر در دل خود نگه دارد. تا آخر عمر.
اما عمر به پایان نیمرسد زیرا بخشی از وجود الهی جان کافی که به او هدیه شده بود عمر به نسبت جاودانی را نیز به او هدیه کرده بود. عمری به نسبت جاودان زیرا فقط بخشی از روح "جان کافی" در او نهاده شده بود و او مطمئن است که روزی خواهد مرد. اکنون سالها گذشته و سنگینی این راز بر دل او صد چندان شده و جای خالی همسر و همرازش بیشتر از پیش حس میشود. اکنون تنهاست و ناچار و نیازمند به همدمی رازدار برای پر کردن حداقل بخشی از این جای خالیست.
فردی قابل اطمینان دارای حسی نزدیک به خودش را پیدا میکند. پس از دیدن فیلم نیاز به یک هم صحبت دارد تا بتواند غمی که در وجود خود دارد را با کسی دیگر تقسیم کند زیرا نمیتواند از پس این غم سنگین به تنهایی بربیاید.داستان از خاطره غم انگیز مربوط به سالها پیش است که فردی غول پیکر به بندی از زندان راه پیدا میکند. و حکم ورود به راه سبز را همراه خودش دارد. (منظور از راه سبز همان مرگ است)

راه سبز، سختی دارد و شیرینی, امید دارد و وحشت. امید برای نیک اندیشان و نیک روشان و اهورا, و ناامیدی برای بدذاتان و بدراهان و بدخواهان و برای گناهکاری که آمرزش خدا را تا لحظه مرگ نطلبیده و شیرینی برای آنهایی که روزها و ثانیه های زندگی خود را با یاد خدا و گاهی نیز لحظه ای غفلت اما انتظار روز مرگ و قدم نهادن در راه سبز سپری میکنند. این فیلم و نوشته قوی (فرانک دارابونت) وقت زیادی را صرف به تصویر کشیدن واقعیت دنیا و حق و ناحق و جایگزین شدن آموزه های الهی با روابط و پلیدی های انسانی کرده و او نشان میدهد که دنیا انعکاسی از رفتارهای خود ماست.

نویسنده سعی بر این دارد که به ما بفهماند که هر بلایی که سرمان میاید منشا اصلی آن و باعث و بانی آن خودمان هستیم. بدی ها بی پاسخ نمی مانند و خوبی ها نیز کمرنگ هستند ولی تاثیر خود را در سیر طبیعی زندگی انسان میگذارند. شاید به قول یکی از بزرگان (اگر دروغ ها رنگ می داشتند, هر روز هزاران رنگین کمان از دهانها خارج میشد و اکنون بی رنگی نایاب ترین رنگ دنیا بود)

این فیلم توانست تناقض ها, تفاوت ها, تشابه ها, کشمکش های دنیا را به زیبایی هر چه تمام تر به نمایش دراورد و برای چندمین بار به ما بفهماند که مرگ در انتظار همه است حتی معجزه های الهی (حالا هرچقدر هم که آن ها جاودان باشند) همه چیز تمام شدنی است و فناپذیر و انتهای همه راهروهای تالار پر زرق و برق دنیا, راهیست سبز که برای برخی پر سنگ و خار است و برای برخی صاف و مخملی است. فیلم به جنبه های گوناگونی از زندگی میپردازد, زندگی واقعی یا به نوعی واقعیت های زندگی، جنبه هایی از قبیل جنگ حق و باطل, جنایت های انسانی و لطافت های الهی موجود در دنیا.

همه و همه نشانه اند, حتی بدی های اطراف ما, رخدادها, اتفاقات, بدشانسی ها و خوشبینی ها, هر کدام می تواند تلنگری باشد به روح و هر روح خداشناسی در انتظار پایان هرچه زودتر زندگانی است. و بی صبرانه مشتاق رسیدن به آزادی جسم و رهایی روح و وصال به حق است. دنیا آینه ای از ماست و ما می توانیم آینه ای باشیم از قضاوت خدا. اگر به آسایش ها, دروغ ها, نیرنگ ها, بدبینی های فناپذیر پایان دهیم. حالا این فیلم, جان کافی, و یا هرکس دیگری فقط نشانه و تلنگر هستند و بهانه ای برای درک ما از چهره واقعی زندگی.

واقعیتی که به قول یکی از بزرگان ما نقل شده است:

((زمانی به ناگاه باید با آن روبرو شویم و آنرا بپذیریم، وداع را، درد مرگ را و فرو ریختن را تا دگر بار بتوانیم برخیزیم))

[ 91/09/24 ] [ 19:3 ] [ kratos ]
 

تحلیلی  رستگاری در شاوشنگ
امید چیز خوبیه، شاید بشه گفت بهترین چیزها، و چیزهای خوب هیچ وقت نمی میرن!
با یکی از بهترین دیالوگ های فیلم شروع میکنیم، امید واقعا بهترین چیز است، با امید میشه زندگی کرد، با امید میشه آینده رو ساخت.
این فیلم نمونه ای بارز از این کلمه است.
شاید هنوز باورش سخت باشد که اولین فیلم فرانک دارابونت، بهترین فیلم تاریخ سینما و صدرنشین برتر Imdb باشد. بله فیلم دارابونت یکی از شاهکارهای سینماست که در آن امید به زیبایی معنا شده است و به زیبایی، فضای کثیف زندان و پول خوری هایی که در آن وجود دارد را نمایش داده است.
شاوشنگ مانند فیلم پدرخوانده یکی از فیلم هایی است که طرفدارهای زیادی دارد و مردم به فروشگاه ها میروند تا این فیلم را بخرند و از دیدن آن لذت ببرند.
این فیلم براساس رمانی از استیون کینگ به نام ریتاهیورث و فرار از زندان ساخته شد اما تفاوتهایی بین فیلم و داستان اصلی وجود دارد. که در ادامه به آن ها اشاره خواهیم کرد.
داستان فیلم
فیلم با نمایی باز از اندی دوفرین (تیم رابینز) اغاز میشود. او بیرون باشگاهی منتظر اقدام برای انتقام از همسر خود است که با فردی دیگر در آن بار به دوستی پرداخته است و سپس صحنه ای از محاکمه اندی دوفرین در دادگاه که او را متهم به قتل همسر خود میکنند.
اندی دوفرین به جرم قتل همسر خود به زندانی می افتد به نام شاوشنک. زندانی خوفناک و وحشتناک با زندان بان هایی خشن که به کسی رحم نمیکنند.
در زندان رد (مورگن فریمن) را در حالی میبینیم که احضار شده است تا بررسی شود که در این 20 سالی که او در زندان بوده است به اشتباهات خود پی برده است و دیگر آن اشتباهات را تکرار خواهد کرد یا نه، که در آخر حکم به مردودی او می دهند تا رد چند سال دیگر را نیز در زندان سپری کند.
زندانیان جدید میرسند و وارد زندان میشوند که یکی از زندانیان اندی دوفرین است. رد و دوستانش کنار دیواری جمع شده اند و بر سر این قضیه که کدامین یک از زندانیان در شب اول زندان به گریه خواهد افتاد شرط میبندند. هریک از زندانیان سر یکی از تازه واردین شرط میبندد و رد نیز سر اندی شرط میبندد و میگوید او نفر اولی است که به گریه خواهد افتاد.
زندانیان جدید در اتاقی منتظرند تا سخنرانی رئیس زندان (نورتون) را بشنوند و با قوانین جدید آشنا شوند.
قانون شماره یک: به مقدسات توهین نمیکنید. نمیخواهم اسم خدا بیهوده در زندان برده شود.
قانون های دیگری هم هست که با زندگی در زندان و همکاری با نگهبانان و من متوجه آن میشوید.
نورتون میگوید من در اینجا به دو چیز اعتقاد دارم: انظباط و کتاب مقدس. شما در اینجا هر دوی این ها رو به دست خواهید آورد. اما الان متعلق به من هستید...
به شاوشنک خوش آمدین
اولین شب زندان شبی سخت و دشوار است. شما باید خودت را با دنیای جدیدی که تا به حال در آن نبوده ای وفق بدهی. مسلما کار سختی پیش روست که اندی دوفرین نیز از این قضیه مستثنا نیست. او باید مثل روز اول زندگی خود لخت شود و در تالار ورودی زندان با پودرهای ضد شپشی که به او میزنند به سوی سلول خود رهسپار شود. اندی به انتهایی ترین سلول زندان فرستاده میشود. سلولی کوچک و تاریک که سالهای سخت زندان را باید در آنجا سپری کند.
شب اول زندان شروع میشود و یکی از تازه واردها به گریه می افتد و پس از کتک هایی که به او میزنند راهی بیمارستان زندان میشود، از اندی حتی صدایی هم در نمی آید و این به منزله باخت رد است و او در اولین شب حضور اندی دو پاکت سیگار به دوستانش می بازد.
اندی دوفرین در زندان خیلی درونگراست و طبق پیش بینی رد اولین کسی که اندی با او حرف خواهد زد خود رد است.

رد فردی که میتوانست در زندان همه چیز را برات تهیه کند.
اندی از رد میخواهد یک چکش برایش تهیه کند. چکشی کوچک که فقط به درد نقاشی روی دیوار میخورد و نه چیز دیگری. رد این خواسته اندی را قبول میکند و برای تهیه کردن چکش دست به کار میشود. رد چکش را به دست میاورد و متوجه میشود که این چکش به هیچ دردی نمیخورد و شاید در دراز مدت و حدود 600 سال طول بکشد که با این چکش بشود از زندان فرار کرد.
در ادامه همجنس بازهای زندان که به اندی چشم دوخته اند شروع به آزار و اذیت او میکنند و اندی با جنگ و دعوا و کتک هایی که میخورد از دست آنها رهایی پیدا میکند .
در می سال 1949 نورتون از زندانیان دعوت میکند برای قیرگونی سقف زندان داوطلب شوند که این کار مسلما امتیازهای ویژه ای هم برای زندانیان دارد. کار در هوای آزاد یکی از این امتیازات است. رد که با نگهبانان زندان میانه خوبی دارد و از زندانیان هم پورسانت میگیرد اسم چند دوست خود را برای کار روی پشت بام زندان به نگهبانان میدهد و در این راه اندی دوفرین نیز حضور دارد...

روی بام بایرون هادلی یکی از زندان بانهای زندان با حرف درباره برادر خود و اینکه او فوت کرده و حدود 1 میلیون به ارث گذاشته و اینکه او باید برای این موضوع مبلغ کلانی مالیات بدهد اندی را به فکر فرو میبرد و مخصوصا اینکه او بیرون از زندان رئیس بانک بوده است. اندی جلو میرود و از هادلی میپرسد که آیا به همسر خود اعتماد دارد؟ و آیا همسرش به او نارو نمیزند؟ با این کار اندی، هادلی به شدت عصبانی میشود و برای انداختن اندی از روی بام به پایین یقه او را میگیرد که اندی داد میزند اگر به همسرت اعتماد داری میتوانی پولی که به ارث رسیده را به او بدهی و هیچ مالیاتی نپردازی!! شما فرم هایش را بیاور منم برایت تنظیم میکنم و شما میتوانی پول وکیل را برای خودت نگه داری... تنها چیزی که میخواهم نفری سه بطری آبجوست برای دوستانم.
اندی با این کار چند هدف را دنبال کرد. پیدا کردن دوست بین زندانیان و نگهبان هایی که به او به چشم کار درست کن و کسی که میتواند زندگی را برایشان ساده کند نگاه میکردند.

اندی از رد درخواست میکند که یک پوستر از ریتا هیورث برای او جور کند تا او به اتاقش بزند. رد این خواسته را نیز قبول میکند. در ادامه باز همجنس بازها به اندی میتازند و او را به شدت کتک میزنند. اندی برای یک ماه روانه زندان میشود و سردسته مهاجمان برای یک هفته به انفرادی می رود. اما این پایان داستان نیست. باگز سردشته آنها بعد از آزادی از انفرادی توسط بایرون هادلی به شدت مورد ضرب و شتم قرار میگیرد طوری که برای همیشه ویلچر نشین میشود. این به این معنی است که دیگر همجنس بازها با اندی دوفرین کاری نخواهند داشت. البته این موضع برای همه زندانیان خوشایند است. رد از دوستان خود میخواهد که برای تشکر از اندی برای او سنگ جمع کنند.

اندی پس از بازگشت از بیمارستان توسط زندان بانها و رئیس زندان مورد جستجوی سلولی واقع میشود و این کار فقط برای ارزیابی اندیست چون رئیس زندان بعد از شنیدن اظهارات هادلی و پی بردن به توانایی های اندی میخواهد از او برای سود دهی به نحو خود استفاده کند.
اندی را مسئول کتابخانه میکنند و این مقدمه ای بر اعتماد به اندی است. اندی با نبوغ خود در رابطه با بانک و مالیات میتواند نگهبانان و رئیس زندان را از دادن مالیات خلاص سازد.
در اولین کار، یکی از نگهبان های زندان به نام دیکنس از اندی میخواهد که برای بچه هاش یک حساب باز کند و اندی این کار را انجام میدهد. بعد از این اتفاق تمام نگهبان ها به سوی اندی سرازیر میشوند و اندی برای خود دستیاری در نظر میگیرد و او کسی نیست جز رد، دوست صمیمی او در زندان.
اندی تصمیم میگیرد برای کتابخانه کتاب های جدیدی بگیرد و این مستلزم گرفتن بودجه از مجلس است و این مسئله را به رئیس زندان میگوید و او نیز در جواب میگوید که کار سختی است و بودجه نمیدهند، من نامه هایت را پست میکنم اما منتظر جواب نباش. اندی هر هفته نامه ای برای مجلس میفرستد.

بروکس یکی از زندانیان قدیمی و مسئول قدیمی کتابخانه از زندان آزاد میشود. او 50 سال در زندان بوده و این بدان معنی است که جایی که 50 سال در آن بوده را باید ترک کند. او بیرون از زندان وقتی میبیند به هیچ دردی نمیخورد خود را در اتاقک خود به دار می آویزد و به زندگی خود پایان میدهد.
اندی بعد از نوشتن نامه های بسیار بالاخره میتواند به خواسته خود برسد و کتابها و بودجه ای که در نظر داشت برایش فرستاده میشود. او کتابخانه ای زیبا را در زندان راه اندازی میکند به نام بروکس. او بعد از دریافت کتاب ها یکی از دیسک های گرامافون را بر روی گرامون قرار میدهد و برای زندانیان پخش میکند و این کار اندی به منزله عصبانیت رئیس و انداختن او به انفرادی است. اندی بعد از تمام شدن حبس خود از انفرادی به پیش دوستای خود میرود و با آنها مکالمه ای درباره امید دارد.

اندی به آنها میگوید، اینجا جایی است که باید فراموش کنی. فراموش کردن اینکه جایی هست توی دنیایی که از سنگ ساخته نشده است. یه چیزی که درون تو است و آنها نمیتونن بهش برسن یا لمسش کنن. اون ماله توئه. من دارم در مورد امید حرف میزنم...
رد در جواب به اندی میگوید، بگذار یک چیزی را برات روشن کنم. امید چیز خطرناکیه. امید اینجا آدم رو دیوونه میکنه... اینجا به دردت نمیخوره.
رئیس زندان نورتون همچنان از اندی به نحو خود استفاده میکند و در پول شویی هایی که انجام میدهد اندی برای او سپرده گذاری میکند و راهکارهایی ارائه میدهد تا او گیر نیفتد.
اندی در توضیح کاری که برای نورتون انجام میدهد به رد میگوید، من کاری میکنم که نورتون گیر نیفتد. من برای او فردی خیالی درست کرده ام که هم امضا دارد هم شماره شناسایی و گواهینامه و... اگر قانون را بدانی همه این کارها امکان پذیر است. من تا وقتی که نورتون بازنشست بشود او را به یک میلیونر تبدیل میکنم بدون اینکه گیر بیفتد.

بعد از ساخت کتابخانه، اندی برای گذراندن اوقات سخت زندان کلاسهایی را برای زندانیان ترتیب میدهد تا آنها بتوانند درس بخوانند و مدرک دبیرستان خود را بگیرند. در سال 1965 جوانی وارد زندان میشود به نام تامی ویلیامز. اندی بسیار علاقمند میشود به او کمک کند تا او بتواند از زندگی قبلی خود که زندگی یک دزد بود رهایی یابد و به او کمک میکند تا مدرک دیپلمش را بگیرد.
تامی یک روز از رد در باره علت زندانی شدن اندی میپرسد و رد داستان اندی را میگوید.
تامی متعجب میشود و به فکر فرو میرود. او نزد اندی میرود و برای او داستانی را تعریف میکند از هم سلولی قدیمی خود که دونفر را به قتل رسانده بود، یک زن و یک مرد را... مردی که همراه معشوقه اش به قتل رسیده، زنی که همسر یک بانکدار بوده است و آنها شوهرش را به عنوان قاتل به زندان انداخته اند.
اندی با شنیدن این موضوع سراغ نورتون میرود و این موضوع را به او میگوید و نورتون میبیند که ممکن است اندی را از دست بدهد، به حرف او گوش نمیدهد و او را برای یک ماه به انفرادی می اندازد. و در ادامه نیز با کشتن تامی داستان را تمام میکند تا اندی را پیش خود نگه دارد.
اندی پس از پایان انفرادی، نادم و ناامید از دنیا در گوشه ای نشسته و حرفهایی به رد میزند، که من زن خود را خیلی دوست داشتم، او زیبا بود اما من او را نکشتم اما من او را در درون خود کشتم با بی اعتنایی به او...
اندی از رد میپرسد که فکر میکنی از زندان آزاد بشی یا نه؟ رد میگوید شاید. اندی به او میگوید من دوست دارم بعد از آزادی از زندان به شهری بروم به نام زئاتنئو در مکزیک. یک جزیره است. میخواهم در آنجا کاری شروع کنم و زندگی جدیدی داشته باشم و یک هتل برای خود باز کنم.
اندی به رد میگوید، اگه یه وقتی از زندان خلاص شدی در بیرون از زندان یک چیزی دارم که میخواهم مال تو باشه برو به علفزاری بیرون از شهر و آن را پیدا کن.

رد از این حرفهای اندی میترسد که اندی قصد خودکشی داشته باشد. این موضوع را با دوستان خود درمیان میگذارد و میفهمد یکی از زندانیان نیز به او طنابی قرض داده است.
اندی آخرین کارهایش را برای نورتون انجام میدهد و هر گفته ای که نورتون به او گفته است را به نحو احسنت انجام میدهد اعم از واکس زدن کفشها و تمیز کردن کت شلوار او. بعد از انجام این کارها اندی به سوی سلول خود رهسپار میشود و رد نیز با ترس به او نگاه میکند. شب سختی برای رد سپری میشود که قابل وصف نیست. روز بعد در ساعت شمارش زندانیان همه زندانیان شمارش میشوند اما در جای اندی کسی حضور ندارد. وحشت وجود رد را فرا میگیرد. اما با سرکشی بر سلول اندی متوجه میشوند که کسی در سلول اندی نیست و این به آن معنی است که اندی دیشب را در سلول خود سپری نکرده است. نورتون با سرکشی به سلول اندی متوجه میشود پشت پوستر بزرگ بازیگر معروف دریچه ای برای فرار از زندان درست شده است!! بلی اندی از زندان فرار کرده است. رد و نورتون و نگهبانان زندان متعجب میشوند.
رد داستان را اینگونه تشریح میکند: در سال 1966 اندی دوفرین از زندان شاوشنک فرار میکند و تنها چیزی که از او به جای مانده است تنها چکشی است که تا آخرین ذره آن ازش استفاده شده است. اندی این کار را تقریبا در کمتر از 20 سال انجام میدهد.

اندی با تمام اطلاعات و سابقه رئیس زندان، نورتون فرار کرده است و هرچه که نورتون داشت با خود برده است. صبح روز بعد پس از فرار، او با تمام اطلاعاتی که دارد وارد بانکها میشود و تمام پول هایی که نورتون در این مدت به دست آورده را از بانک خارج میکند و مدارک این پول شویی را برای پلیس و روزنامه ها میفرستد و این بدان معنی است که نورتون شکست خورده و به زندان خواهد افتاد. نورتون همچنان متعجب از کار اندی است و عصبانیت خود را با گلوله ای بر سر خود خالی میکند و این پایان کار نورتون است.
اندی نیز خود به جایی میرود که به رد گفته است، زئاتنئو در خلیج مکزیک و زندگی جدیدی را آغاز میکند .
رد بعد از آخرین مصاحبه اش برای آزادی میتواند نظر موافق مصاحبه گران و وکلا را جلب کند و حکم آزادی خود را بگیرد. رد بعد از آزادی به قول خود وفا میکند و به جایی که اندی گفته است میرود و آن جعبه را پیدا میکند. در آن جعبه چیزی جز یک نامه و مقداری پول نیست. نامه ای که به او گفته شده است، من اندی دوفرین در جایی که به تو گفته ام منتظرم و صفحه شطرنجی که داشتم میساختم را آماده خواهم کرد. رد نیز به سوی اندی رهسپار میشود و به اندی در خلیجی زیبا ملحق میشود.

نتیجه گیری و روال داستان و کار کارگردان:

این فیلم یکی از بهترین فیلم های تاریخ سینماست و فرانک دارابونت در این فیلم به زیبایی معنای واقعی امید را به نمایش در آورده است. بازی زیبای تیم رابینز و مورگن فریمن به زیبایی فیلم بسیار افزوده است. در این فیلم تیم رابینز (اندی دوفرین) در نقش خود واقعا بازیگر را تحت تاثیر خود قرار میدهد و به زیبایی در نقش قاتل بیگناه بازی میکند. اندی وقتی میبیند که به زندان افتاده است به گناهی که مبتلا نشده است و قتلی که انجام نداده است سعی بر این دارد که زندگی ای برای خود بسازد تا بتواند راحت تر باشد. دیگر کاراکتر مهم این فیلم مورگن فریمن (رد) که هم در نقش راوی داستان و هم یکی دیگر از کاراکترهای اصلی داستان به زیبایی دوستی را با اندی به نمایش گذاشت و صدای دل نشینی که در نقش راوی داستان دارد به درک فیلم کمک شایانی کرده است.
فیلم رستگاری از شاوشنگ در همه چیز شکست خورد.
این فیلم در سال پخش خود به دلیل داشتن اسمی فلسفی و بعضا عاشقانه در گیشه های فروش شکست خورد که بعد از آن خیلی ها تاسف خوردند که چرا این فیلم را در سینماها ندیدند.
این فیلم در همان سال برای 7 جایزه اسکار نامزد شد که حتی نتوانست یکی از آنها را ببرد. یعنی بی مهری تمام اعضای آکادمی که بعد از گذشت چندسال تاسف خود را ابراز کردند که چگونه بعد از فیلم همشهری کین این فیلم را نیز با بd مهری خود روبرو ساختند.
دیالوگ های بیاد ماندنی
اندی: می دونی مکزیکی ها درباره اقیانوس چی میگن؟
رد: نه
اندی: میگن که خاطره ای نداره. این جاییه که من می خوام بقیه عمرم رو توش زندگی کنم
یه جای گرم، بی هیچ خاطره ای
------------------------------------------------------------------------------
رد به عنوان راوی قصه: چهل سال برای دستشویی رفتن اجازه گرفتم

بدون گفتن اون حتی یه قطره هم نمی تونم بچلونم

این یه حقیقت ناگوار برای روبرو شدنه!
---------------------------------------------------------------------------------
رد (نقش مورگان فریمن- بعد از گوش دادن به حرف های "اندی" در زندان): بذار یه چیزی رو برات روشن کنم، رفیق. امید چیز خطرناکیه
می تونه یه مرد رو دیوونه کنه.

اندی دوفرِین (نقش تیم رابینز- صدای "اندی" در نامه ای که به "رد" نوشته و "رد" که آزاد شده در حال خواندن نامه است): یادت باشه "رد"

امید چیز خوبیه، شاید بشه گفت بهترین چیزها، و چیزهای خوب هیچ وقت نمی میرن!
نکات حاشیه ای:

- فیلم در نظرسنجی ازکاربران سایت imdb.com با داشتن امتیاز 9.2 از 10، به همراه فیلم پدرخوانده در صدر بهترین فیلم های تاریخ سینما قرار دارد.

- فیلم با داشتن بیشتر از 700 هزار رای در سایت imdb.com بیشترین رای های کاربران را به خود اختصاص داده است.

- نقش تامی ویلیامز در اصل برای برد پیت در نظر گرفته شده بود.

- انجمن شقاوت آمریکا به صحنه دادن یک کرم توسط بروکس هاتلن به یک کلاغ اعتراض کرد و آن را ظلم در حق کرم دانست و از مسولان فیلم خواست تا یک کرم که با حوادث طبیعی مرده باشد را برای آن صحنه استفاده کنند.

- عکسی که به عنوان دوران جوانی مورگان فریمن در فیلم در پرونده زندان او ضمیمه شده بود در واقع عکس پسر کوچکتر او، آلفونسو فریمن می باشد. او همچنین در صحنه آوردن زندانیان جدید، نقش یکی از زندانی ها را بازی می کند.

- استفن کینگ حقوق اقتباس از روی داستانش را با قیمتی بسیار پایین به فرانک دارابونت فروخت که این به دوستی آن ها به زمانی که دارابونت داستان استفن کینگ با نام "A Woman in the Room" را به صورت یک فیلم کوتاه درآورد، برمی گردد. آن ها در واقع همدیگر را ملاقات نکرده بودند تا هنگامیکه دارابونت ساختن فیلم رستگاری در شاوشنگ را آغاز کرد.

- در مجله امپایر به عنوان بهترین فیلم تمام دوران انتخاب شده است.

- در پایان بندی فیلم به این جمله بر می خوریم "به یاد آلن گرین". او کارگزار و دوست صمیمی فرانک دارابونت بود. او درست در روزهای پایانی فیلم به علت بیماری ایدز درگذشت.

- در صحنه ایتدایی فیلم که اندی ششلول را در دست دارد، در نمایش کلوزآپ آن دست های فرانک دارابونت را مشاهده می کنیم. همینطور در کلوزآپ هایی که اندی روی دیوار سلول اسم خود را می نویسد. این صحنه ها در تدوین نهایی فیلم گنجانده شده بود. چون دارابونت اعتقاد داشت که فقط خودش می تواند آنچه که از یک کلوزآپ می خواهد را به نمایش درآورد.

- کاراکتر اندی دوفرین در اصل برای تام هنکس در نظر گرفته شده بود که او به خاطر فیلمبرداری فارست گامپ نتوانست در آن شرکت کند.

- کوین کاستنر بازی در کاراکتر اندی دوفرین را رد کرد. نقشی که بعدها به خاطرش تاسف بسیاری خورد.

- راب راینر برای گرفتن امتیاز فیلمنامه، به دارابونت 2.5 میلیون دلار پیشنهاد داد. دارابونت مدتی روی این پیشنهاد فکر کرد، اما در آخر به این نتیجه رسید که این بهترین فرصتی ست که می تواند یک کار بزرگ انجام دهد.راینر قصد داشت از هریسون فورد و تام کروز به ترتیب در نقش های رِد و اندی استفاده کند...


 

[ 91/09/24 ] [ 19:2 ] [ kratos ]

فرانک دارابونت

فرانک دارابونت
زمینه فعالیت فیلم‌نامه‌نویس و تهیه‌کننده
زاده ۲۸ ژانویهٔ ۱۹۵۲(۱۹۵۲-01-۲۸) ‏(۶۰ سال)
اردوگاه پناهندگان مونت بیاقد , Flag of France.svg فرانسه
ملیت آمریکایی مجاری تبار
صفحه در وب‌گاه IMDb


فرانک دارابونت (به انگلیسی: Frank Darabont)‏ کارگردان، فیلم‌نامه‌نویس و تهیه‌کنندهٔ آمریکایی است. شهرت او بیشتر به خاطر دو فیلم رستگاری از شاوشنگ و مسیر سبز است.

زندگی

در ۲۸ ژانویه سال ۱۹۵۲ از خانواده‌ای مجاری تبار در اردوگاه پناهندگان در مونت بیاقد (Montbéliard)، فرانسه به دنیا آمد. خانوادهٔ او از مجارستان بعد از انقلاب ۱۹۵۶ میلادی فرار کرده بودند. در کودکی به همراه خانواده‌اش به آمریکا مهاجرت کرد.

فعالیت هنری

او اولین فیلم نامه اش را بر اساس یکی از داستان‌های کوتاه استفن کینگ نوشت. اولین فیلمش به نام رستگاری از شاوشنگ را در سال ۱۹۹۴ بر اساس داستانی از کینگ ساخت. دارابونت دومین فیلم بلند خود به نام مسیر سبز را که آن نیز بر اساس داستانی از استیفن کینگ بود در سال ۱۹۹۹ ساخت.

فیلم بعدی دارابونت مجستیک بود که با با بازی جیم کری در ۲۰۰۱ ساخته شد. در ۲۰۰۷ فیلم مه را، اینبار بر اساس داستانی ترسناک از کینگ در ژانر وحشت ساخت. پروژه بعدی دارابونت فارنهایت ۴۵۱که در ۲۰۰۸عرضه شد.

فیلم‌شناسی

  • زنده به گور (تلویزیونی)، (۱۹۹۰ میلادی)، کارگردان
  • رستگاری از شاوشنک، (۱۹۹۴ میلادی)، نویسنده و کارگردان
  • مسیر سبز، (۱۹۹۹ میلادی)، نویسنده، تهیه‌کننده
  • مجستیک ، (۲۰۰۱ میلادی)، کارگردان و تهیه‌کننده
  • مه، (۲۰۰۷ میلادی)، نویسنده و کارگردان
  • فارنهایت ۴۵۱، (۲۰۰۸ میلادی)، نویسنده و کارگردان
  • مرده متحرک(2010 میلادی)، نویسنده و کارگردان
[ 91/09/24 ] [ 18:56 ] [ kratos ]
خواستم بگم که منتظر باشید چون مطالب جدید وقوی دارم می نویسم وبه زودی اپ می کنم.مثل تحلیل the dark knight rises looper the departed

[ 91/08/25 ] [ 19:11 ] [ kratos ]
امروز بعد کلی وقت بالاخره تحلیل فیلم رمز و رازی جزیره شاتر رو براتون می گزارم.این یه اثر بزرگ از کارگردان بزرگ سینما مارتین اسکورسیزی است.
ادامه مطلب
[ 91/08/25 ] [ 18:59 ] [ kratos ]
من می خواستم معذرت خواهی کنم برای اینکه به هم وطنام برای زلزله ای که در مازندران رخ داد تسلیت نگفتم و من هم یک مطلب تسلیت برای فرد دیگری که چندان مهم هم نبود.البته   دلیل داشت که  من برای اردوی جهادی به سرخس رفته بودم و دسترسی به اینترنت نداشتم.
[ 91/06/14 ] [ 21:32 ] [ kratos ]
توني اسكات  اين تهيه كننده و كارگردان  سينما كه فيلم هايي مثل مردي روي آتش.پليس بورلي هيلز و تاپ گان    را كارگرداني و فيلمهايي همچون پرومته و اي تيم را تهيه كنندگي كرده بود بعد از اينكه فهميده بود سرطان مغز لا علاج و غير قابل عمل دارد  خود را از روي پل ي به نام وينسنت توماس در لس آنجلس هاربور به پايين پرت كرده است و جنازه وي بعد از 4 ساعت از آب گرفته شد.As the investigation continues into Sunday's apparent suicide of Top Gun director Tony Scott, an unnamed source has told ABC News that the British-born filmmaker, 68, had been diagnosed with inoperable brain cancer. No further medical details were available. Scott, whose box-office hits included Top Gun, Days of Thunder and Beverly Hills Cop II, died Sunday after jumping from a bridge in Los Angeles Harbor. His body was recovered from the water four hours later. Witnesses told authorities that at around 12:35 p.m., the filmmaker left his parked Toyota Prius on the Vincent Thomas Bridge in the city of San Pedro,                                                      

[ 91/05/30 ] [ 22:49 ] [ kratos ]
براي اولين بار تحليل فيلم تحليل فيلم ذهن زيبا ..................................................لذت ببريد


ادامه مطلب
[ 91/05/01 ] [ 22:43 ] [ kratos ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

امکانات وب
  • راندن
  • قالب بلاگ اسکای

  • ساعت فلش

    كد ساعت

    Google

    در اين وبلاگ
    در كل اينترنت

    کد جست و جوی گوگل